خوش باش (20/7/88)
به عشقت امشبم می می نوشم
به یادت امشبم ترانه می سرایم
که شاید امشبم مانند شبی
در خیالم رخت را تصور نمایم
فردا گر گذارند برایت باز
زندگانی را ،عشق را
از نو،آغاز می نمایم
6/7/88 غرورم اسيرم كرد
ولي اين بار غروم اسيرم كرد
و اين بار نيز دورادور دارم شنزار ديدارت را آبياري مي كنم
من اينجا در افكارم غرق در لبخند هايت خواهم بود .
من اينجا با همان خاطراتت امشب را مي سازم اما نمي دانم ...
نمي دانم ساعت تا چند مرا همراهي مي كند اما مي دانم ...
مي دانم كه امشب خيالت خوابم را خواهد ربود
مي دانم كه عشقت قلبم را خواهد ربود
مي دانم كه ديگر خيالت جايي براي عاشق شدنم نگذاشته
مي دانم . . . . .
و تو هنوز
اين چنين مي پنداري كه
هنوز
فصل عاشق شدنم نرسيده است
مشهد 5/10/87
اكنون چگونه تو را به ياد فراموشي سپرم تو را كه در جان من جاي گرفته اي .
اي زيباي من بدان كه در اين شهر غريب ، اندك زيبا روياني كه مي بينم همه نشان از تو دارد و چهره تو را برايم نمايند مي كنند تا بار ديگر در مقايسه همه آن زيبارويان را خجل زده از عالم واقعيت به دور سازي .
اي زهراي من چنان سرشار از شوق وجودت هستم كه دايره كلماتم از عهده اش بر نمي آيند تا دلتنگي هايم را برايت توصيف كنند .
اگر مي دانستم روزي اين چنين از تو دور خواهم ماند آنچنان گوشهايم را غرق در صدايت مي كردم كه ديگر هيچ صدايي را نشنوم و همه نوا هاي را صداي تو بشنوم .صدايي كه نت ها را در نواختن ناتوان مي گذاشت . كاش بيشتر صدايت مي كردم تا ديگر اكنون افسوس آن نخورم كه چرا نمي توانم حتي براي باري تو را با آن اسم زيبايت صدا كنم .
اگر مي دانستم
آنقدر نگاهت مي كردم تا چشم هايم كمسو شوند و ديگر جز تو نتوانند ديد زيرا كه در اين دنياي خاكي زيبايي جز تو براي ديدن نمي بينم .
روزهايي راب به ياد مي آورم كه همچون ديوانگان مي انگاشتم تو آني هستي كه مرا از پشت قاب تيره ي بيهودگي بيرون خواهي آورد و راهي براي زندگي كردن نثارم خواهي كرد .
امشب را مي خواهم غرق در رويايت چشم بر هم بگذارم . مي خواهم باز تمام وجودت را يكبار ديگر بر سر گزرانم كه مبادا سارق زمان بخواهد تو را از من دور سازد تا نفس مي كشم براي نگه داشتن خيالت مبارزه خواهم كرد . گرچه تو را ندارم اما خوشحالم كه تنها تو را دارم كه دوست داشته باشم . كه عشق بورزم و عاشق زندگي كنم و دلهره را در دل جاي دهم . شور را ، اشتياق را و اما تشويش و نگراني را چرا كه من زندگي در آنان يافتم
بار ها سيلي از اشكهايم خواستند تا آتش عشقت را در دلم خاموش كنند اما اين آتش ، آتشي نيست كه افروخته باشند . آتشيست كه با من زاده شد و تا هستم مي خواهم كه دوستت داشته باشم .
حال كه خيالت تنها در وجودم پرسه مي زند .. روز هايي به يادم مي آيد كه در آن روستاي دور افتاده مي توانستم آسمان را ببينم و شباهنگام از دست پريشاني هايي كه به من هديه كرده بودي به آسمان شب پناه مي بردم تا چهره ات را در ماه نظاره گر باشم . حال نه آن آسمان و نه آن ماه زيبا وجود دارد كه شبي مرا آرامش بخشند .
شايد براستي تو در آن آسمان بودي و من مي انگاشتم تا دستم را براي لمست دراز كنم و تو را برچينم .
باز امشب تمام خود را از آن تو خواهم نمود تا همچون ديگر شبانم با تو بودن را حس كنم .
زهرا ، از كجاي دلتنگي هايم برايت بگويم . كه در اين شهر غريب دور از تو مانده ام . هر لحظه و هر نفسي كه مي كشم همه از براي توست و هر بار كه كلام آغاز مي كنم نامت سرآغاز گفتارم است .
در اين شلوغي در دل من سكوتي سهمگين نهفته است كه بزودي مرا از پاي خواهد آورد . چنان آزارم مي دهد كه ديگر چيزي براي گفتم ندارم . بزودي عشقت مرا چنان در خاك ميفكند ديگر نتوانم بلند شوم . در آغاز زندگيم بايد عصاي پيري در دست بگيرم و شبانه در ماه صورتت را نگاه كنم و همه گذشته ي شوم خود را به ياد آورم . قلبم بيشتر از آني كه بايد مي تپد . نمي دانم اما شايد او نيز ديگر تحمل اين سينه ي پر از التهاب را ندارد و جانش به لب رسيده و مي خواهد هر چه زود تر از سرنوشت تلخ رها شود .
ديگر مجالي براي باز ديدن تو نيست . آري ، بگمانم اين نقطه ي پايان من است . هيچ فكر نمي كردم كه اينچنين در جستجوي پايانم باشم .
راست يا دروغ اما من غرق در آستان تو هستم و شك دارم كه لحظه اي ، يادي از در خيالت گذر كرده باشد . من در شوق ديدارت چشم باز و بسته مي كنم .
بيا و يك امشب را آغوش سردت برايم مهيا كن تا بعد از سالها شبي را آسوده چشم بر هم بگذارم .
پايان من
آي كساني كه صدايم را ميشنويد .
امشب به پايان رسيده ام . ديگر نه مي توانم گريه كنم و نه مي توانم توان بياورم .
كه دلتنگي امانم را بريده است . ديگر دلم نمي خواهد لحظه اي عاشق باشم . اگر هم بخواهم ديگر نايي براي عاشق بودن ندارم . امشب مي خواهم يك بار ديگر زهرايم را كه مدت هاست صدايش نكردم را صدا كنم و فرياد بر سر كشم و از تنهايي هايم بگويم . هر چند او .............................
كسي نيست تا به فريادم را برسد و اين تنهايي را از من دور سازد .
خدايا
چرا من نمي توانم دوباره عاشق شوم . چرا نمي توانم كس ديگري را دوست داشته باشم .
زهراي من خوب مي دانست كي بيايد . او تمام درهاي محبتم و دريچه هاي قلبم را به سوي همگان بست تا ديگر نتوانم كسي را دوست داشته باشم .
آهاي شما كه داريد براي هيچ مي جنگيد . بدانيد من نيز روزگاريست همراه با شبانم در بيابان نامهرباني هاي يارم در پي دامي هستيم كه شايد هر گز وجود نداشتند . اما باز هر از گاهي دل به پاره سنگي خوش مي كنيم كه جز سنگي نيست .
نمي دانم چرا با آن تبسمهاي درروغينش خو گرفتم / تبسم هاي كه جز شعري دروغين نبودند و من ديوانه وار آنان را سروده اي از عاشقي مي دانستم كه تا پاي جان مرا دوست داشت . تنها كاري كه توانست برايم كند اين بود كه مرا از بيش عاشق تر كند و چند صباحي را ببازيچه خود سازد .
هيچ يك از اعضاي بدنم ديگر نمي خواهند با من اين راه را ادامه دهند . عشق زهرا آنان را نيز از آن خود كرده است .
دل پاره اي داشتم كه او نيز بي تابي مي كند تا هرچه زود تر از اين سينه ي آتشين رها شود . و حال اگر هنوز آتشي بر من غلبه نكرده است از اشكهايي هستند كه شب و روز نمي شناسند و هر آن از چشمان كم سويم جاري هستند .
زهرا !
......................................................................................
نامه شماره يك
در ابتدا شرمنده از آنم كه به خود اجازه دادم تا دليلي باشم براي ناراحتي هايت . در هر صورت از تو خواستارم تا مرا بخاطر تمام گناهان ناكرده ام و جسارت هايم ببخشي . ورنه هر آنچه كه براي مجازاتم در نظر گرفته باشي با جان و دل مي پذيرم .
هان كه براي تو مي نويسم اميد آن ندارم كه لحظه اي وقت صرف مُهمَل هاي من كني . ساعت نزديك نيمه شب و من غمگين از آني كه تا به امروز گذشته است . امشب را مي خواستم پناهنده در آغوش سردت باشم .
امشب با همه آن نامهربانی هایت تنها مانده ام . گاهی فکر می کنم که بی احساسیت های دوستهای تنهایی ام هستند و گاهی احساس می کنم این بی احساسی هایت بود که این چنین مرا در هم شکست و من چه نادان بودم که با آن تبسم های تو در می آمیختم و تمام وجودت را از آن خود دانستم .هيچ وقت نداستم دقايقي را كه با من گذراندي براي چه بود ؟ براي پر كردن اوقات فراغتت بود يا … ؟ هيچ وقت نداستم چه مفهومي براي (به ندرت ) تماسهايت بر گزينم ؟ من مات و مبهوت آن هديه اي بودم كه به من دادي ؟ و تو هيچ نداستي كه با نگاه كردن به آن دوباره متولد مي شدم . فكر اينكه لحظه اي صرف انتخاب كردن هديه اي براي من كرده بودي به من مي فهماند كه احساسي از جانب تو نيز بسوي من در جريان است . مفهوم آن (به ندرت ) نگاهايت چه بود ؟ بدان كه پاسخ اين جواب ها چيزي نخواهد بود جز كليد آرامش من .
من همه خود را با تو بودم و تو اما هیچ نداسنتی که من نفس هایم از توست . تو هیچ نداسنتی که من از آن دور دست ها شب و روز را به تو خیره بودم . تو هیچ ندانستی که من همه شب در آسمان ها پی تو می گشتم .
ستاره ها را در آسمان یکی یکی ورق می زدم نکند در میان آنها پنهان شده باشی . اما دریغ از این که تو ماه را ربوده بودی و خود جای او نشسته بودی .آنچه مرا در برگرفته بود خسوفی طولانی بیش نبود .
ديوانه من با خود هاي هاي عروسي راه انداخته بودم دوستانم را مي ديدم كه در اطرافم خوشحال بودند از انكه به يگانه معبودم رسيده بودم . مادرم را مي ديدم كه خيره به تازه عروسش داشت انتخابم را احسن مي گفت . پدرم را مي ديدم كه در كنار پدر تازه عروسش گرم صحبت بودند و هيچ متوجه نبودند كه چه حادثه اي دارد در زندگي من اتفاق مي افتد . برادرانم را مي ديدم كه هر كدام با كودكي در آغوش داشتند به ميهمانان خوشآمد مي گفتند . چه شبي خوبي بود همه شاد بودند . در دل من جشني ديگر بر پا بود كه جز خود نمي دانستم .آن شب تو زيباتر از آن شده بودي كه پيش تر ها بودي . تو آن شب همه كاينات زمين و آسمان را به تحير وا داشته بودي و من تشنه تر از پيش غرق تماشاي تو شده بودم با كلاه زيبائي كه بر سر داشتي طعم زنده بودن را به من مي چشاندي .
اما افسوس كه آنچه من مي انديشيدم مهمل بافي هايي بيش نبود .
تازه متوجه شده بودم كه همه را داشتم خواب مي ديدم . آنچه مرا اینچنین به خواب زده بود چیزی نبود جز عشقی سوزان که حاصلی از آن مرا نبود . حالا دیگر می دانم که چیزی جز دروغ نبود آنچه برای من سرودی - سروده ی تو تنها وصفی از یک عشق بود و نه خود آن - سروده ی تو بازی بیش نبود که مرا در بر گرفت ای کاش می دانستی تبسم تو چنان مرا می تاباند .كه طوفان در تهير مي ماند . اما تو هیچ ندانستی چیست عشقی که در نهان من خفته است.
مرا در دل ديگر تابي نيست . آتشي كه چشمانت بر خرمن جان من انداختند . آتشي بود افزون تر از آتش جهنم . كه خاطرات شيرين و تلخت همچون باراني گه گاهي تحمل آن آتش سهمگين را آسان تر مي كند . تا بوده اي اين آتش بر جان من بوده است . يار هميشه وفادار من . همه رفتند و آنكه هنوز مرا ترك نكرده است . شعشعه هاي آتش عشقت است . رودخانه اي شده ام رها شده در كوير سوزان نامهرباني هايت كه نمي دانم به كدام سو پا نهم ؟ ساكن ماندن برايم مشكل تر از آن است كه بخواهم به حركت در بيايم . ساكن كه مي مانم تمام آنچه از تو معني مي شود به سراغم مي آيد و مرا همچون شن زاري حريص براي ديدن آب مي نماياند. به چهار سو كه مي نگرم
روشنايي آن طرف تر از تاريكي ها به چشمم مي خورد كه ترس از تاريكي تمام اراده ام را براي ديدن آن روشنايي با خود مي برد . خوف آن كه در ميان تاريكي ها بميرم و كس مرا پيدا نكند وجودم را آزار مي دهد . پا در راه كه مي نهم پيچ و خم هاي راه اندكي از بار سنگين دوريت را كم مي كند . دوري كه همانند هيچ كدام از فاصله ها نيست . فاصله پايان نيافتني . دور تر از آني كه فكر كني ،
گمان مي بردُم پايان يافته است آنچه از عشقت تا دل من جاريست . آرامشي به سراغم آمده بود كه هر انساني را به حسادت آن مي گماشت . تا اينكه روز گار باز مرا براي هيچ به بازي گرفت و آغاز گري ديگر شد تا دو باره مرا در تلاطم كشد .
مي خواهم آنچه را كه دوست دارم به دست بياورم نه آنكه چيزي را كه به دست آورده ام دوست داشته ام و اين است تنها گناه نكرده ام كه تو براي آن مرا به دام مجازاتت كشانده اي .

شايد سرنوشت من اين بود كه در شروع زندگيم تنها بمانم ... نمي دانم !
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود
22/9/87 مشهد
كه بالاخره در آن روز خوب و يا بد من 16 سال از زندگي ام را در بي خيالي گذرانده بودم . به ياد نمي اوردم در اين 16 سال لحظه اي دلم احساس تنگي كرده باشد . و يا حتي شبي بي خوابي ديده باشم . اما از از ان روز شروع شد 27 خرداد ماه 84 بود خوب يادم است قرار نبود منتظر تو باشم يا حتي براي تو خود را آماده سازم تنها دليلي كه براي حضورم در آن داشتم جشن برادرم بود و اولين مراسم شادي بود كه همراه با خانواده ام تجربه مي كردم و مسرور از آن رودم و ديگر هيچ . قبل از آن روز هرگز فكر نمي كردم كه در آن روز چندين دختر زيبا را مشاهده نمايم . تا اينكه بخواهد عاشق يكي از آن ها بشم . در ميان آن همه دختران زيبا كه سعي داشتن خود را خوبتر و زيباتر از آني كه بودند نشان دهند قرار نبود من عاشق تو شوم .
آري براستي كه قرار نبود در پايان آن سرور كه همه داشتند با آن روز خداحافظي مي كردند و هر كدام با برگي در دست كه خاطره آن روز در آن نوشته شده بود به خانه مي رفتند تا آن برگ را در گنجه ي خاطرات خود قرار دهند . من عاشق دختري به نام زهرا شوم كه قبل از آن صد ها بار آن را ديده بودم و بي تفاوت همانند صد ها دختر همسن خود از كنارش رد مي شدم و هيچ نخواسته بودم و او را در يابم اما آن روز من تو را براي اولين بار داشتم مي ديدم . آري تو آني بودي كه براي اولين بار در قلب من وارد و بعد از خود تمام درهاي قلبم را براي ديگران بسته نگه داشت تا ديگر كسي را دوست نداشته باشم .
نمي دانم آن لبخند تو بود كه مراجنون كرد يا ...........
اما حقيقت اين بود كه آن شب من براي اولين بار بي خوابي را آشنا يافتم . شبي پر از اظطراب دلهره و پريشاني
اميد وار بودم در آن شب خواب تو را ببينم اما هر چه ماندم خواب به سراغم نيامد و روز را در فراغت به قلم خود پناه مي بردم كه تنها همدم من بودند .
و اما حال اين سفر كه مي پنداشتم دارم از تو دور مي شودم تا در آرامش زندگي كنم . اما اين سفر تنها چيزي را كه به من فهمانده بود كه چقدر تو را دوست داشتم و تو نداستي - مي دانم كه داستان من را نيز همانند بسياري از داستان هاي ديگر كه هرگز به آنان روي خوش نشان ندادي به كناري خواهي انداخت تا با خاك يكسان شود . اما باز برايت خواهم نوشت تا روزي معني دوست داشتنم را بداني . حال در اين شهر غريب به تو نزديك تر شدم . هر نفسي كه از من بر مي آيد يادي از توست .
اي كه نامت در هر آن بر زبان من جاريست . اعتراف مي كنم كه در برابر عشق قادر نيستم مقاومت كنم . اراده از آن ضعيف تر است كه بخواهم با يادت دست مبارزه بلند كنم .
عشقت تمام وجودم را فرا گرفته و هر لحظه دارد اشراف بيشتري بر من پيدا مي كند . تا روزي برسد من هيچ موجوديت از خود نخواهم داشت و آن روز ، روز پايان من است .
در آن روز ديگر نيازي ندارم خريدار ناز و اداي تو باشم و در آغوش خداي خود چشم هايم را بر هم مي گذارم و بعد از عمري آسوده خواهم خفت و اين دنياي خاكي را بي تو و برايت رها مي كنم تا آزاد تر در آن عمر سپري كني .
تا كجا مي خواهم بنويسم . براي كه مي خواهم بنويسم . ديوانه وار همچنان دارم مي نويسم ساعت 4 نيمه شب است و شايد حال تو خواب را در آغوشت گرفته باشي اما من هنوز دارم مي نويسم . اتاقم پر شده اند از نامه هاي بي مخاطب . نمي دانم اين دستهام براي چه دست خيانت به سوي من بلند كرده اند و تمام اطرافم را پر كرده اند از نشانه هاي عشقت تا من همچنان آرامش را غريبه بدانم .
اين وجود قدرت مند عشق توست كه تمام اعضاي بدنم را در بند كشيده است . همچون شاه پيري مي مانم كه جز چند سرباز خسته برايم باقي نمانده است . قلعه هايم همه فرو ريخته اند . اسب هايم خسته و زخمي . وزيرم مرا ترك كرده و خاك را وزيري مي كند .
و اما حال چه انگيزه و هدفي براي مبارزه با تو باقي مي ماند . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

22/9/87 مشهد

